تبليغاتX
مهرورزان
 
ای مهربان ترین . ای زیباترین  . ای عشق . ای بودنت دلگرمی . ای داشتنت افتخار . ای نور . ای پروردگار زیبای من . تو را سپاس می گویم و از تو یاری می خواهم  . همیشه با من بودی و در سراسر وجودم عشقت جاریست . این بار هم از تو می خواهم و به تو توکل می کنم که می دانم مرا به راهی خواهی برد که راهیست درست و جز خیر من در آن نخواهد برد  . باز هم در طلاطم انتخابی هستم که در این شرایط فقط دلم با با این امید آرام است که تو با منی و با تمام سختی این مرحله ته دلم محکم است که تو مرا تنها نخواهی گذاشت و مثل همیشه کمکم خواهی کرد که به مطلوبی دست بیابم که آرامشی همواره همراهم باشد . خدایا خیر مرا تنها تو میدانی پس یاری ام ده که امیدم فقط بر توست  .امور زندگی ام را به تو می سپارم و چشم هایم منتظر است . رحمتت را بر من ببار و مرا به خاطر همه بدی هایم ببخش . میدانم و ایمان دارم که تو راهنمای من هستی . دوستت دارم پروردگار زیبای من ...
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه 1386/02/03 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |
رویای با تو بودن!!!!
بازهم برای تو می نویسم تا بدانیکه یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور می کنمو در ژرفای لحظه با تو بودن گم
می شوم و در آن لحظه رویایی اوج دردریای بی پایان چشمانت غرق
می شوم تا در آن لحظه در نگاه تو گمشوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم بهرویای با توبودنبرسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودنرویایی که دست من را به دستان گرم تو می رساند.
آنگاه من در گرمای وجود تو ذوبمی شوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنها دلهایما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوندخورده................
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |
چترنگاهت

           که برچهره ام

                       سایه انداخت

                                       دیگر مرا

                                                  ازنگاه دیگران

                                                                   بیم نیست !

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه 1385/07/10 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |

*** می توان***

                          می توان در کوچه های زندگی............پاسخ لبخند را با ياس داد

                         می توان جای غروب عشق را..........به طلوع ساده احساس داد

                         می توان در خلوت شبهای راز...........فکر رسم آبی پرواز بود

                         می توان با لحجه ی سرخ دعا........... مدتی تا آسمان خلوت نمود

                         می توان با حرفی از جنس بلور.........شوق را با هر دلی دعوت نمود

                         می توان در آرزوی کودکی.............با حضور يک عروسک سهم داشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 12:0 بعد از ظهر |
 
 

چه عاشقانه آمدی چه عارفانه می روی

                                                 چه با بهانه آمدی چه بی بهانه می روی

برای قتل عاشقان تو در لباس شاعران

                                                  چه صادقانه آمدی چه ماهرانه می روی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |
خدایا !

چگونه زیستن را به من بیاموز

خود چگونه مردن را خواهم آموخت

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:56 قبل از ظهر |

*  *  در پناه تو *  *

پروردگارا!تنها ياد توست که بر اوج تنهايی و بی کسی در اين شهر غريب مونس و تکيه گاهم می شود،تنها ياد توست که روح آشفته و پريشان مرا به ساحل اميدواری می رساند......

هر گاه از غم ها دلم به درد می آيد،هر گاه زخم ها و کنايه ها ، طعنه ها و رنجش ها باعث فاصله گرفتن من از اطرافيان و دوستان می شود،فقط تو می مانی تا در پناهت آرام بگيرم......

آنگاه که با تو درد دل می کنم ، آرام می شم و احساس سبکی بند بند وجودم را پر می کند، بنابراين آسوده خاطر آب شدن غم ها را با نظاره می نشينم........

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
 
خدای من ! مرا درياب

 

با نام تو شروع می کنم ... و تو را عاشقانه می خوانم ...

آری تو را ! ...

تو که نهایت عشقی !

تو که نهایت مهری !

خدای مهربان من ...

میدانی که همه امیدم تویی ؟!

میدانی که هر لحظه تو را در قلب می خوانم ؟!

میدانی که همه هستی ام در ذره ای ست از مهر تو به من ؟!

میدانی که چشم براه توام ؟!

میدانی که عاشق توام ؟!

میدانی که دوستت دارم ؟!

میدانی که لحظات زندگی ام با یاد توست که سرشار اند و زنده ؟!

میدانی که تو تنها تکیه گاه منی ؟!

میدانی که بیش از هر زمان دیگری چشم براه مهر توام ؟!

خدای من !

خواهش می کنم این را بدان که بیش از هر زمان دیگری به مهرت ... به لطفت ... به بزرگواری ات ... به توجه ات نیاز دارم ... نیازی ژرف تر از ژرف !

خدای من !

تو آلام و درد این قلب شوریده را میدانی !

تو از ضعف بندگانت آگاهی !

خدای من !

پس بر من رحم کن ! ... تنها تویی که ارحم الراحمینی !

 تنها به سوی تو آمدم ...

بر من رحم کن !

بر من رحم کن !

بر من رحم کن !

مرا دریاب ای ناب تر از ناب .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:41 قبل از ظهر |
روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه تلخ و شيرين دست ناخورده به جاي مي مانند زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 1385/07/08 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |

 

 

 

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

 تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

                                                        

 

 

<<سزد ز غصه بمیرم من ، ز درد و غربت و تنهائی


   همیشه ذکر فرج دارم ، ولی چرا تو نمی آیی؟>>

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 1:21 بعد از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |
 

    اين طالب بدم المقتول بکربلا؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

عشق از 9 عنصر اصلي تشكيل شده است :   

بردباري : عشق ، بردبار است

مهرباني : مهربان است

سخاوت : عشق ، در آتش حسد نمي سوزد

فروتني : غرور ندارد

ظرافت : عشق ، اطوار ناپسنديده ندارد

تسليم : نفع خود را خواهان نيست

تسامح  : خشم نمي گيرد

معصوميت : سوء ظن ندارد

صداقت : از ناراستي شاد نمي شود ، اما با راستي به شعف مي آيد.

                                                                                                                                              پائولوكوئيلو

                پائولوكوئيلو

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |

سلام بر دلهاي شكسته

سلام بر سينه هاي سوخته

سلام بر دستهاي خسته

سلام بر آسمان نگاه هاي باراني

 

سجاده اي بر طپشهاي دلم مي گسترانم

 

آه ، اين كلام چقدر زمينگير است و هواي روزگاران چه دلگير

 

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

چه زيان تورا كه من هم برسم به آرزويي

 

مهربان سالار ،

مارا درياب كه هنوز غارنشين نفس اماره خويشيم

پدر مهربان!

بي تو ،  خورشيد در افقهاي غم فرو مي رود ،

بي تو ، ياسها شكفتن نمي دانند ،

بي تو ، دلسوختگان و منتظران قدوم مباركت مي ميرند  و

بي تو ، گلهاي نرگس زمزمه زنداني و پريشاني سر مي دهند

 

اگر تو بيايي از صبح تا شب ، از طلوع تا غروب ، دسته دسته آيه هاي نور و گل و سرور خواهد بود...

اگر تو بيايي تمام واژه ها صبور خواهند بود

 

دلسوختگان ، ندبه خوانان مولا ، هزاران هزار گل نثار بغض گلويتان

بار غم بشوييد و سرود تبريك بخوانيد كه مولا مي آيد ، سرور مي آيد ...

 

به اميد جانفشاني در صبح ظهورت

 

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:31 بعد از ظهر |

 

امشب دلتنگم براي تو اي موعود  

امشب نمي دانم  از كدامين راه , كدام سوي بايد رفت تا به تو رسيد   

 اي يار غايب از نظر , نمي دانم امروز كدامين جاده در رهگذر  

 نگاه توست . كدام جاده پر  قربت به قدومت عطر آگين مي كند.  

پس اي عزيز زهرا ,  فرش چشمانم را ميز بان قدمها يت كن.  

 همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي        

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:21 بعد از ظهر |
يامهدي (عج)
راز اين خلقت پيچيده به هم ...

مي بيند او ، با وجود ديوار ، از پس كوه بلند

چون كه او چشم خداست

مي داند او ، با وجود افكار ، از پس پنهاني

چون كه او غيب خداست

دست او مي گيرد ، هر زمين خورده سخت ، هر ز پا افتاده

چون كه او دست خداست

گوش او مي شنود ، آه هر مظلومي ، داد هر حلقومي

چون كه او گوش خداست

تا به كي مي ماند

راز اين خلقت پيچيده بهم

پس صد پرده پر رنگ نهان

تا به كي مي پيچد ، گره كور زمين

كاروان مي گذرد

لحظه ها مي پرد از دست و حقيقت كم نور

با چراغي كم سو ، دست مرداني چند ، مي كشد راه به سوي موعود

وعده  روز رهايي از بند ، وعده روز عبادت از عشق ، وعده پاكي و مهر

و سراسر اخلاص

همه با آمدنت اي گل نرگس به حقيقت برسد...

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:16 بعد از ظهر |
اللهم عجل لوليك الفرج
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

چه زيان تو را كه منهم برسم به آرزويي

به ره تو بس كه نالم ، ز غم تو بس كه مويم

شده ام ز ناله نالي ، شده ام ز مويه ، مويي!

چه شود كه راه يابد سوي آب ، تشنه كامي ؟

چو شود كه كام جويد ز لب تو كام جويي ؟

بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت

سر خم مي سلامت ، شكند اگر سبويي

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه ، بنشين كنار جويي

نه وطن پرستي ازمن به وطن نموده يادي

نه زمن كسي به غربت بنموده جستجويي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:55 بعد از ظهر |

سخن از «مهدى» (عليه السلام)، سخن از «هدايت» است.

سخن از «غيبت»، حديث «جستجو» است.

سخن از «انتظار»، روايت «حركت و پويايى» است.

سخن از «ظهور»، بحث از «اشتياق رهايى» است.

«شوق رهايى»، «حركت» مى آفريند، و نتيجه «جستجو»، حصول «هدايت» است.

«شيعه بودن» با جمود و سكون سازگار نيست. «شيعه» يعنى «پيرو» و لازمه «پيروى» جهت گيرى «رفتار و روش»، و شكل گيرى «سلوك و عمل» است.

«شيعه مهدى (عليه السلام)» بودن، با گمراهى و بى تفاوتى در برابر انحرافات نمى سازد.

و «انتظار ظهور» داشتن، با ماندن در تاريكى ها و تسليم در برابر وضع موجود قابل جمع نيست.

اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية

و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة

آمين یا رب العالمين

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:53 بعد از ظهر |
پيش از اينها فکر مي کردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برقي کوچکي از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره توفنده اش


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:35 بعد از ظهر |
یا فارس الحجاز : خیالک فی عینی و اسمک فی فمی و ذکرک فی قلبی الی یوم الموعود
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین !
با توام !
ای شادی غمگین !
با توام !
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ........!!
نه ، جز اینم آرزویی نیست !
هر چه هستی باش !
اما باش!
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
نام عشق
نام عشق را که می بری
آفتاب
احترام می کند
نبض آب تند می زند
موج می زند
موج ها قیام می کنند
نام عشق را که می بری
سنگ بی قرار میشود
کوه
سربه خاک می نهد
آسمان سجود می کند
شب سپیده می شود
سرو خود پرست
سر به زیر میشوود
نام عشق را که می بری
گریه ناگزیر میشود
عاقبت
دل به عاشقی
صادقانه اعتراف می کند
باد
مست بوی عشق
گرد سینه ات طواف می کند
نام عشق را که می بری
مرگ
دشنه را غلاف می کند
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
خبرم رسيده امشب که نگار خواهی آمد

سرمن فدای راهی که نگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سرخود نهاده برکف

به اميد آن که روزی به شکار خواهی آمد

توبيا که زنده مانم،

پس از آن که من نمانم به چه کار خواهی آمد؟

همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی

چه زيان تورا که من هم برسم به آرزويی

شکند اگر دل من به فدای چشم مستت

سرخم می سلامت شکند اگر سبويی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا

تو قدم به چشم من نه بنشين کنار جويی
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
خواهد آمد ای دل ديوانه ام

اوکه نامش با لبانم آشناست

من گل نرگس برايش چيده ام

باورم کن ، خواهد آمد باوفاست

***

امشب از فرط جنون در سينه دل

از عطش سجاده را بو می کند

آخر اين دل ، اين دل بی طاقتم

دست احساس مرا رو می کند

***

نذر کردم لحظه تنگ غروب

نذر يک شب اشک نيلی ريختن

بر سر هر کوچه شهر خيال

شب چراغی از نگاه آويختن

***

باز می سايم نگاهم را به راه

خيره بر آن دربهای نيمه باز

گام را فرسوده ام در کوچه ها

کوچه های خاکی دورودراز

***

آه من سر گشته چشم توام

چون کويری تشنه ولب سوخته

رحم کن بر اين دل ديوانه ام

بغض در من آتشی افروخته

***

بی قرارم ناشکيبم مست مست

امشب ازعشق تولبريزم بيا

آه می خواهم که قبل از مرگ خويش

دست بر دامانت آويزم بيا

***

خواهد آمد ای دل ديوانه ام

اوکه نامش با لبانم آشناست

من گل نرگس برايش چيده ام

باورم کن ، خواهد آمد باوفاست
+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 5:33 بعد از ظهر |

تا تو بر گردی

چشمهای من در پی فردائی روشن

می ريزه اشکم به دامن تا تو بر گردی

لبهای من داره فرياد از زمونه

شعر دلتنگی می خونه تا تو بر گردی

لحظه ها را می شمارم تا تو بر گردی

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |

انتظار

پيش روی چشمانم.يک درخت و يک جاده

انتظار چون طوفان.تکيه بر دلم داده

بی حضورت ای خورشيد!سربه صخره می کوبند

ابرهای باران زا.موجهای آزاده

کوچه کوچه می گردد.ماه هم به دنبالت

گرچه اهل اينجا نيست.اين دهاتی ساده

شاعرانه بايد داد.دل به آتش عشقت

عاشانه بايد بود در کنارت آماده

با تو می شود خوشبو روز و شب ولی بی تو

می کشد به روی زخم روزگار سمباده

پيش پايت ای مولا.عاشقانه .بی پروا

سر به خاک می سايند سروهای آزاده

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 1385/07/05 و ساعت 5:25 بعد از ظهر |